تبليغاتX
درد دلهای حضرت فیل - همین الان

ساعت 10 شبه

یه ربع پیش به بچه فیل غر زدم که بابام جان بیا برو بخواب. فردا مامانت میگه بچه ام رو بردی بیدار نگه اش داشتی خوابش به هم خورده. مامانش همون موقع هم که حق داشت غر بزنه نیشش عینه مار کبری می سوزوند.

بچه فیل رفت بخوابه و بنده هم رفتم پای اینترنت. یه سری زدم به هبه. نوشته بود:

زندگی هم بد چیزی نیست ها!!

گاهی یهو آدم یادش می افته!!!!


نشستم و در سکوت کمی گریه کردم. من می فهمم این جملات یعنی چی. و الان هم یادش افتادم. بغض که راه نفسم رو بسته بود، بچه فیل بهم گفت چیه بابایی؟ چرا گریه می کنی؟

بغلش کردم.

یه ماچ گنده از خرطوم خوشگلش برداشتم و گفتم: بابایی، من خوشحالم. دوستم یه چیزی نوشته که من خوشحال شدم. گفت: چی نوشته؟

براش خوندم.
خودشم یه دور خوند.

بعد یه ابرو داد بالا! یه گوش و داد پایین خرطوم رو پیچوند زیر چونه اش و گفت: این یعنی چی؟

گفتم:

بعدا می فهمی.

گفت: اگه اینو خیلی دوست داری به هبه سلام برسون. من با هر کی بابامو خوشحال کنه دوستم!

من این کار رو کردم.

حالا هم میرم که بچه فیل رو بغل کنم و بعد دو هفته، تا صبح ماچش کنم. مهم نیست که بخوابه یا. مهم اینه که ما با همیم. این بعنی زندگی. و هبه این رو یاد من انداخت.


هبه

ممنونم ازت.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  |