تبليغاتX
درد دلهای حضرت فیل - هبه هبه

هبه. هبه خیلی خوبه. من رو بخشیده ظاهرا. اما هبه جون خبر که نداری؟

چند روزه که این بابای خدانشناس ما رو برده یه جا وسط بیابون. بدیش اینه که خودشم با ما اومده! کار سخت تو بیابون و زیر آفتاب! میگه اینکار برا سلامتیم خوبه. کشته ما رو.

هر روز دوچرخه بابا رو ور می دارم میرم بیرون. ولی خیلی کم. بیشترشو خودش سوار میشه میره بیابون گردی. شاید روزی سه چهار ساعت. ما هم میشینیم تو کمپ و موسیقی گوش میدیم. کار بدی نیست فقط اشکالش اینه که از شهر دوره. خودش که عین خیالش نیست ولی بنده خیلی دلم تنگه واسه همه چی.

امروز اومدم وبلاگم رو بنویسم وسط کار اینترنت قطع شد و همش پرید. حالا نشستم و دارم سعی می کنم یادم بیاد که چی می نوشتم. آهان یادم اومد ...

بله. هیکل گنده من فقط به درد کارگاه می خوره. کار با کارگرای ایرونی و افغانی یکی مثل من رو می خواد که ازش حساب ببرن. اینه که بابا هر جا میره من رو هم میبره. در هر صورت بد نیست.

و حالا یه اتفاق جالب! اونجا وسط بیابون دو تا کارگر افغانی داریم! دو تا دانشجوی همکلاس که تو دانشگاه کابل زبان و ادبیات دری می خونن! بابا رفت براشون لغتنامه عمید خرید که تو تعطیلاتشون! هم بتونن درس بخونن. باحاله نه؟ من و بابا تو پاریس با هم همخونه بودیم یه مدتی. کار هم می کردیم طبعا. ولی هیشکی برامون یه ورق کاغذ هم نخرید چه برسه به لغتنامه. اما این بابا عجیب غریبه (می نویسم بابا چون تو وبلاگش اسمش هست بابا، کاراشم عجیب غریبه). یه توپ فوتبالم خریده واسه پسر بزرگه سرکارگرمون که کلاس سوم راهنماییه و معدلش 18.85. همه رو بد عادت می کنه اینجوری. مخصوصا که گاهی هم آستینا رو میزنه بالا و پا به پای عمله و بنا کار می کنه. همچی دیوار میچینه که خود بنا هم نمیتونه. شبها هم که هی تیشه می زنه و مجسمه میسازه. خواب نداریم از دستش. خودش دیوونه است. ما رم دیوونه کرده.

این حرفها رو ولش. من و بچه فیل داریم می ریم سرزمین عجایب. می خوایم امشب بیست هزار تومن از پولهای من بدبخت رو بریزیم دور. ولی عیب نداره. بازی با بچه فیل رو عشق است.

شب همگی، مخصوصا هبه عزیزم خوش.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  |