تبليغاتX
درد دلهای حضرت فیل

نوشتن دیگه کار حضرت فیل نیست. حتی حضرت فیل!

چی بنویسم؟ بابا می گه نوشتن کمک میکنه آدم خودشو پیدا کنه! خوب من که آدم نیستم! من فیلم! اونم از نوع حضرتیش.

بچه فیل هم اینجا نیست. فردا هم قرار نیست بیاد. زدیم از بیابون اومدیم شهر که بلکم به غیر از افغانی چهار تا آدم ببینیم. حالا هم که چپیدیم گوشه خونه و می نویسیم. اصلا هم معلوم نیست چی می نویسیم.

جوون تر که بودم - یکم سبکتر هم بودم - دوست داشتم سوار تاب بشم و تاب بخورم تا زنجیره تاب پاره شه. الان دیگه اونم تعطیله! دیگه هیچ تابی گنجایش من رو نداره. این هیکل گنده برای لای جرز خوبه. تازه اونم اگه جرزش به اندازه کافی بزرگ باشه.

امروز هیچ چی نخوردم. اصلا از وقتی از بیابون اومدم هیچ چی نخوردم. نه حسی، نه حالی. حال هم که نشستم و زر و زر می نویسم که مثلا خودم رو تخلیه کرده باشم.

کجایی بچه فیل؟ دلم یه ذره شده برات. دارم می ترکم. یه زنگ به بابات بزن... فقط یه زنگ.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  |