شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
با کمال افتخار میخوام به اطلاعتون برسونم که دو تا حضرت فیل دیگه هم اعلام موجودیت کردهاند. یعنی راستش یکیشون از حضرت فیل هم قدیمی تره! این هم آدرسها:
http://hazrate-fil.blogfa.com
http://hazratefil.persianblog.ir
از آنجاییکه اسم مستطاب حضرت فیل ارث پدری بنده نیست (یعنی هست! ولی چندان مهم نیست)، هر کسی که میدونه مثل حضرت فیل از پس کارا بر میاد میتونه از این اسم استفاده کنه!
بچه فیل وقتی این رو شنید فرمود: «یعنی منم که بزرگ شدم، میشم حضرت فیل!؟»
بابای بچه فیل هم جواب داد: «بستگی به خودت داره، امیدوارم که بشی.»
پ.ن. از اونجایی که جمع و جور کردن کارای ریاست محترم جمهوری کار من که هیچ! کار بابامم نیست. از این یه کار معذورم. در مورد بقیه کارایی که فقط کار حضرت فیله در خدمتیم.
http://hazrate-fil.blogfa.com
http://hazratefil.persianblog.ir
از آنجاییکه اسم مستطاب حضرت فیل ارث پدری بنده نیست (یعنی هست! ولی چندان مهم نیست)، هر کسی که میدونه مثل حضرت فیل از پس کارا بر میاد میتونه از این اسم استفاده کنه!
بچه فیل وقتی این رو شنید فرمود: «یعنی منم که بزرگ شدم، میشم حضرت فیل!؟»
بابای بچه فیل هم جواب داد: «بستگی به خودت داره، امیدوارم که بشی.»
پ.ن. از اونجایی که جمع و جور کردن کارای ریاست محترم جمهوری کار من که هیچ! کار بابامم نیست. از این یه کار معذورم. در مورد بقیه کارایی که فقط کار حضرت فیله در خدمتیم.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 6 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386
امروز که تو تاکسی نشستم، خیلی خسته بودم. هیکل گندهام رو چپوندم تو تاکسی و خرطوم رو جمع کردم تو سینه که لای در نمونه. کنار من یک دختر جوون و اونورش یه خانم مسن نشسته بودن. من که جابجا شدم تنهام خورد به دختر خانوم. فورا عذرخواهی کردم و خانم لبخند ملیحی تحویلم داد! تو دلم گفتم هر کی دیگه بود الان شیش تا قر و هشتادتا بد و بیراه حواله هیکل قناس من میکرد! اما این یکی!
تاکسی که راه افتاد، انگاری که تو پیست اتومبیلرانی باشه تیک آف کرد! سر پیچ هم که وارد اتوبان شد، یک تکون حسابی به ما عقبیها داد و بنده نیمهیکل افتادم رو دست راست دختر خانوم. تا بقیه داشتند به راننده بد و بیراه میگفتند من دوباره عذرخواهی کردم. دختر خانوم فرمود:« اوووووم، عیبی نداره»! دوباره گفتم: «باید ببخشید این هیکل گنده این دردسرها رو هم داره» خانوم فرمود: «عیبی نداره. من از هیکل گنده خوشم میاد»! (البته به چیزی تو همین مایهها). من رو میگی، انگار عاجهام فورا رفت رو سرم!
اینجوری شد که ما تا نزدیکیهای مقصد رفتیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم. صحبت پیش رفت و ... .
وقتی پیاده شدم سرم پایین بود و کنفت شده بودم! ای بخشکی شانس! یه دفعه هم که یکی از هیکل ما تعریف کرد مشکلش پول بود. این از شانس ما.
اومدم خونه و به بچهفیل زنگ زدم. واسهاش تعریف کردم (البته نه همه شو). بچهفیل نخندید. گفت: «عیب نداره بابایی. خودم همیشه ی همیشه بهت میگم که هیکلت قشنگه».
بچه فیل نخندید. شما هم نخندید. شاید این جوری من شانس بیارم یه روزی!
تاکسی که راه افتاد، انگاری که تو پیست اتومبیلرانی باشه تیک آف کرد! سر پیچ هم که وارد اتوبان شد، یک تکون حسابی به ما عقبیها داد و بنده نیمهیکل افتادم رو دست راست دختر خانوم. تا بقیه داشتند به راننده بد و بیراه میگفتند من دوباره عذرخواهی کردم. دختر خانوم فرمود:« اوووووم، عیبی نداره»! دوباره گفتم: «باید ببخشید این هیکل گنده این دردسرها رو هم داره» خانوم فرمود: «عیبی نداره. من از هیکل گنده خوشم میاد»! (البته به چیزی تو همین مایهها). من رو میگی، انگار عاجهام فورا رفت رو سرم!
اینجوری شد که ما تا نزدیکیهای مقصد رفتیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم. صحبت پیش رفت و ... .
وقتی پیاده شدم سرم پایین بود و کنفت شده بودم! ای بخشکی شانس! یه دفعه هم که یکی از هیکل ما تعریف کرد مشکلش پول بود. این از شانس ما.
اومدم خونه و به بچهفیل زنگ زدم. واسهاش تعریف کردم (البته نه همه شو). بچهفیل نخندید. گفت: «عیب نداره بابایی. خودم همیشه ی همیشه بهت میگم که هیکلت قشنگه».
بچه فیل نخندید. شما هم نخندید. شاید این جوری من شانس بیارم یه روزی!
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه نوزدهم مرداد 1386
این روزها هر جا که مطلبی میخوانم در کنارش از ارشاد منجی چیزی میبینم. و از کتابش و از اینکه لزبین است و ... .
اینم لینکه یه مشت نظر: http://hamed.blogfa.com/8501.aspx
منکه مطلب قبل تاملی در نوشته هاش ندیدم. ارشاد منجی یک ژورنالیسته، اونهم از نوع بد و هیاهوگراش! همین!
آیا واقعا خود زندگی یا سکس اینقدر ارضاء کننده نیست که مجبوریم مسلمان یا مسیحی هم باشیم؟ اونهم از نوع همجنسگرا؟
از ارشاد منجی و مشابهینش بیزارم. حداقل چون زیبایی سکس رو به ژورنالیسم کثافتش آمیخته. چون در برابر هیاهوی اینها، فکر به راحتی رنگ میبازه.
دوست ندارم تو این پست در مورد بچه فیل بنویسم. چون انتظار دارم حداقل بچه فیل کمی با خودش صادق باشه. قزبون اون چشای خوشگلش برم که به من دروغ نمیگه.
اینم لینکه یه مشت نظر: http://hamed.blogfa.com/8501.aspx
منکه مطلب قبل تاملی در نوشته هاش ندیدم. ارشاد منجی یک ژورنالیسته، اونهم از نوع بد و هیاهوگراش! همین!
آیا واقعا خود زندگی یا سکس اینقدر ارضاء کننده نیست که مجبوریم مسلمان یا مسیحی هم باشیم؟ اونهم از نوع همجنسگرا؟
از ارشاد منجی و مشابهینش بیزارم. حداقل چون زیبایی سکس رو به ژورنالیسم کثافتش آمیخته. چون در برابر هیاهوی اینها، فکر به راحتی رنگ میبازه.
دوست ندارم تو این پست در مورد بچه فیل بنویسم. چون انتظار دارم حداقل بچه فیل کمی با خودش صادق باشه. قزبون اون چشای خوشگلش برم که به من دروغ نمیگه.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 11 بعد از ظهر | لینک
|
جمعه دوازدهم مرداد 1386
امروز بچه فیل به من یک نامه داد! من که نتونستم بخونم، از خودش پرسیدم چی نوشته. فرمود:
«تو این نامه هر خبر خوبی که بخوای میتونی بخونی»
یعنی در واقع جوری بخون که برات یه خبر خوب داشته باشه!
دلم نیومد این رو ننویسم. نامه رو تا ابد نگر میدارم. همه کس این شانس رو ندارن که همچین نامه زیبایی دریافت کنن. زنده باد بچه فیل. قربون اون پاهای کلفت و چشای ریزش برم.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک
|
دوشنبه هشتم مرداد 1386
این مطلب مال وبلاگ یک سایه است! توضیح هم لازم نداره!
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- "بيا يه عکس با حال نشونت بدم". باهاش تا پاي کامپيوتر رفتم؛
-"ايناهاش"
يه شاهکار هنري نشونم داد! کله يه مرد در اثر اصابت گلوله مثل هندونه اي که از پشت نيسان بيفته شده بود. يه پس گردني حوالش کردم...
- "بيا يه چيزي بهت نشون بدم". دنبالش رفتم تو اتاق.
-"ببين چقدر باحاله!".
-"آره، چقدر بزرگ شدن. همينجوري پيش بره کجا بخوابيم!". خندش اتاق رو پر مي کنه. لوبياهايي که کاشته بود حالا برگ داده بودن...
********************
مامانم گفت: "با آستين کوتاه بيرون نريها، گير يمدن يه وقتي"
گفتم: چشم؛ اگه يکي زد تو گوشم هم ازش تشکر مي کنم!
خنديد و گفتک "چرا؟"
گفنم: خب ميتونس دو تا بزنه، ولي يکي زد...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر خواستید اصلش رو بخونید برید به:
http://sibesabs.blogfa.com/
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
- "بيا يه عکس با حال نشونت بدم". باهاش تا پاي کامپيوتر رفتم؛
-"ايناهاش"
يه شاهکار هنري نشونم داد! کله يه مرد در اثر اصابت گلوله مثل هندونه اي که از پشت نيسان بيفته شده بود. يه پس گردني حوالش کردم...
- "بيا يه چيزي بهت نشون بدم". دنبالش رفتم تو اتاق.
-"ببين چقدر باحاله!".
-"آره، چقدر بزرگ شدن. همينجوري پيش بره کجا بخوابيم!". خندش اتاق رو پر مي کنه. لوبياهايي که کاشته بود حالا برگ داده بودن...
********************
مامانم گفت: "با آستين کوتاه بيرون نريها، گير يمدن يه وقتي"
گفتم: چشم؛ اگه يکي زد تو گوشم هم ازش تشکر مي کنم!
خنديد و گفتک "چرا؟"
گفنم: خب ميتونس دو تا بزنه، ولي يکي زد...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
اگر خواستید اصلش رو بخونید برید به:
http://sibesabs.blogfa.com/
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 10 قبل از ظهر | لینک
|
یکشنبه هفتم مرداد 1386
این روزها از محسن نامجو زیاد مطلب میشنوم. اینکه یک نوآوره و این که موسیقی ایرانی رو متحول کرده و اینکه کارش درسته!
در درستی کار محسن نامجو حرفی نیست. آدم مطلعیه و اتودهاش در موسیقی قابل تامله. اما چرا محسن نامجو اینقدر گل کرده؟
فکر میکنم اول به خاطر بیادبیه! نامجو خیلی راحت از خوردن «آلت» صحبت میکنه و مکالمات روزمره رو به ترانه تبدیل کرده. از «عشق 15 سانتی» صحبت میکنه و وعده میده که «شاید فردا از آن ما». این تو جامعه پر از تعارف و ریای ما یک امتیازه. چیزی که جوونترها رو شیفتهاش میکنه و مسنتر ها رو تکون میده.
دوم در موسیقی ایرانی تفاخری بوده و هست که نامجو ندیده اش میگیره. یک جور احساس سانتیمانتال به ادبیات عامه با کمی نوستالژی فولکلوریک و داستانهای عامیانه. این یعنی آوردن موسیقی و ساز ایرانی به بطن واقعی زندهگی ایرانی. به بطن عامیانه.
سوم تجربه! ولع تحربه کردن! که بهترین قسمت کارشه. و فکر میکنم به زودی گل کنه و زیباتر بشه. تجربه با همه چیز. با ساز، با حنجره، با دست و ... . کاری که بقیه موسیقیسازهای ایرانی طرفش هم نمیرن.
چهارم موسیقی ساده. موسیقی قابل درک و عامیانه با چاشنی روشنفکری کمی غربزده. موسیقی نامجو برای حال کردن نیست. اما تو موبایل مردم جا داره. تو کامپیوترشون. و تو فکر و مغزشون. الان دیکه تو تاکسی میشنوی که «دلم چون گیس». پای لیوان قهوه و سیگاری که از سر بی دردی تو کافیشاپ خورده میشه. تو دست و بال کارگری که بعد از کار روزانه پای بساط چای نشسته. و بالاخره تو وبلاگی که حضرت فیل مینویسه!
نامجو در جستجوی نام بوده و به دستش آورده. حالا نوبت کار کردنه. کار بیوقفه. بی امان.
باید وایساد و دید که چه میکنه.
کار برای آیندهای بهتر. برای مغزهای روشنتر. برای راحتی بجههایی که فعلا کوچیکن. برای بچه فیل.
دلم برای بچه فیل تنگ شد. دعا کنین یه سری بهم بزنه.
در درستی کار محسن نامجو حرفی نیست. آدم مطلعیه و اتودهاش در موسیقی قابل تامله. اما چرا محسن نامجو اینقدر گل کرده؟
فکر میکنم اول به خاطر بیادبیه! نامجو خیلی راحت از خوردن «آلت» صحبت میکنه و مکالمات روزمره رو به ترانه تبدیل کرده. از «عشق 15 سانتی» صحبت میکنه و وعده میده که «شاید فردا از آن ما». این تو جامعه پر از تعارف و ریای ما یک امتیازه. چیزی که جوونترها رو شیفتهاش میکنه و مسنتر ها رو تکون میده.
دوم در موسیقی ایرانی تفاخری بوده و هست که نامجو ندیده اش میگیره. یک جور احساس سانتیمانتال به ادبیات عامه با کمی نوستالژی فولکلوریک و داستانهای عامیانه. این یعنی آوردن موسیقی و ساز ایرانی به بطن واقعی زندهگی ایرانی. به بطن عامیانه.
سوم تجربه! ولع تحربه کردن! که بهترین قسمت کارشه. و فکر میکنم به زودی گل کنه و زیباتر بشه. تجربه با همه چیز. با ساز، با حنجره، با دست و ... . کاری که بقیه موسیقیسازهای ایرانی طرفش هم نمیرن.
چهارم موسیقی ساده. موسیقی قابل درک و عامیانه با چاشنی روشنفکری کمی غربزده. موسیقی نامجو برای حال کردن نیست. اما تو موبایل مردم جا داره. تو کامپیوترشون. و تو فکر و مغزشون. الان دیکه تو تاکسی میشنوی که «دلم چون گیس». پای لیوان قهوه و سیگاری که از سر بی دردی تو کافیشاپ خورده میشه. تو دست و بال کارگری که بعد از کار روزانه پای بساط چای نشسته. و بالاخره تو وبلاگی که حضرت فیل مینویسه!
نامجو در جستجوی نام بوده و به دستش آورده. حالا نوبت کار کردنه. کار بیوقفه. بی امان.
باید وایساد و دید که چه میکنه.
کار برای آیندهای بهتر. برای مغزهای روشنتر. برای راحتی بجههایی که فعلا کوچیکن. برای بچه فیل.
دلم برای بچه فیل تنگ شد. دعا کنین یه سری بهم بزنه.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 0 قبل از ظهر | لینک
|
