تبليغاتX
درد دلهای حضرت فیل

مهاجرت فقط رفتن نیست. مهاجرت فراره! یک فرار نومیدانه از واقعیتی که بهش تعلق داری، باهاش بزرگ شدی و بزرگش کردی. مهاجرت نفرته. نفرت از اونی که هستی، باهاش بزرگ شدی و بزرگش کردی.

مهاجرت ندیدن خوبیهای مبداء و شیفته مقصد بودن. مقصدی که اونو از دریچه تنگ تلویزیون ماهواره می‌شناسی، مقصدی که خانومهاش با بیکینی کنار دریا می‌رن و بی ازدواج باهات زندگی می‌کنن و نوشابه خنک می‌خورن.

اما وقتی رسیدی می‌بینی این خبرها هم نیست! اگه اونور با ترس و لرز عرق می‌خوردی، اینور مجبوری عرق بخوری! می‌بینی رفقات فقط وقتی برات وقت میزارن که براشون خرجی نداشته باشه. می‌بینی تا گلو تو سیستم کثافت هر چی پول بدی آش می‌خوری گیر کردی! می‌بینی همونهایی که تو مبداء به کمکشون امیدوار بودی تو مقصد می‌خوان ازت بکنن، کمک پیشکششون! می‌بینی وابستگی به مقصد فقط عاطفی نیست، همه جوره است.

حالا سه تا راه پیش پات داری:

۱ - خودتو بکشی و ظاهرا راحت شی.

۲ - رنج بکشی و خورده خورده آب بشی.

۳ - تو هم هم‌رنگ جماعت بشی و تو ارتفاع صفر متر سطح گه زندگی کنی. (روحت شاد رومن گاری)

هر کار که بکنی در هر صورت خودت نیستی. فراموش می‌شی. نیست می‌شی. یه چیز دیگه، یه چیز تازه، یه چیز هشلهف، که رو کله اش دو تا شاخ سبز شده. دیگه فیل نیستی، گاوی! (یادش بخیر نمایشنامه شهر قصه)

وقتی مهاجرت کردی، یعنی زنت دیگه زنت نیست، بچه‌ات دیگه بچه‌ات نیست، خونه‌ات دیگه خونه‌ات نیست، پول هم که دردی رو دوا نمی‌کنه. پول فقط یه چسب زخم تخمیه که از جنس ایرانی هم اوضاعش خرابتره و رو زخم نچسبونده وا می‌ره!

خورد کننده است، قابل تحمله، اعتیادآوره، عین LSD، عین تریاک! برات فقط این میمونه که ماشین لیزینگی‌تو جلوی خونه رهنی‌ات پارک کنی و عکس بگیری، بفرستی مبداء که بقیه نرفته‌ها ببینن وای تو چه کردی و دلشون بخواد!

اما من برنده‌ام. وقتی دخترم رو آوردم ایران. وقتی حرف میزنه و حرفهاشو می‌فهمم. وقتی حاضره از یک بستنی بگذره تا باباشو ببینه. دخترم به من دینی نداره! من بهش مدیونم که زندگی رو برام معنادار کرده. اگر پدر و مادر من هم همین لذت رو از وجود من بردن، من هم به پدر و مادرم دینی ندارم! زنده باد بچه فیل که به همه چیز معنا میده.

این شر و ورا تقصیر وبلاگ بلوطک (و من همچنان در حال اثر پذیری ام...) بود که خوندم و اینجوری شد که دیدی.

نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  | 

چه وبلاگی، چه وبلاگی.

لازم نیست من چیزی بگم. خودتون ببینید:

روابط انسانی صمیمانه بر دو گونه اند
1- گونه ای که در اثر مدت کوتاهی دوری، زنگ میزند و نیاز به سمباده و نشادر و هل دادن پیدا میکند.
2- گونه ای که در هر شرایطی و به هر مدت نامعلومی هم که رها شود، باز به کوچترین جرقه شعله اش بلند تر از بلندترین خاطره میشود...

من به تو اعتماد به نفس شاش کردن میدهم
تو ماست هایم را میبلعی
من خودم را نگه میدارم
تو حرف های تشویق آمیز میزنی
من با چراغ قوه می آیم و زیر لب
تو پاهایت را میبندی
من ساعتم را جا میگذارم
تو تکرار میکنی ديوونه ديوونه ديوونه

 

نیمه شب های من
بدون آب کردن کره لای پلو،
بوسیدن پشت تو
سیگار کشیدن در شیب
و یک لحظه سکوت به یاد او
دیگر نیمه شب نیستند
به نظر جامع میرسه

 

کافیه برید اینجا و خودتون بخونید.

نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

چه کاریکاتوری:

چرا کاریکاتوریست مادر رو از این پرتگاه پایین نمی‌ندازه؟ چرا پدر؟

اشتباه نکنین منظورم این نیست که باید مادرا رو برد انداخت خونه سالمندان! ولی چرا موقع رسوندن همین مطلب بسیار با ارزش، باید پدر رو برد که انداختش تو زباله‌ها؟ مگه پدرها اصولا چقدر عمر می‌کنن؟ اصولا چقدر از بچه‌هاشون توقع دارن؟ اصولا کی قدرشون رو می‌دونه؟

فکر کنین. چند تا روز مادر داریم؟ همین خود ما تو ایران چهار تا داریم! روز مادر فرنگی، روز مادر بین‌المللی، روز مادر شاهنشاهی و روز مادر جمعوری اسلامی! خوب چند تا روز پدر داریم؟ اصلا کی یادشه که وقتش کی هست؟

اصلا چند نفر تا حالا به پدرشون کادو دادن؟ چند نفر ازش تشکر کردن؟ چند نفر پشت سرش نگفتن: باباهه؟ چند نفر قبل از مرگش فهمیدن چه پشت و پناهی رو از دست دادن؟ چند نفر یادشونه که همین باباهه همه زندگیشونو تامین کرده؟ کی یادش میفته که باباهه فقط یک بانک نیست؟ کی یادشه که این نطفه گردن‌کلفتی که الان داره تو خیابون شلتاق می‌کنه از پشت کیه؟ که وقتی مریض بودن همین باباهه چه رنجی برده و هر قطره عرق تب کرده‌ای رو که از پیشونی بچه‌اش پاک کرده خودش هم عرق کرده؟ که هر حرکتشون برای پدرشون دلیلیه برای آینده‌شون؟ چند نفر؟

چرا کسی قدر پدر رو نمی‌دونه؟ پدر منشاء هر کسیه. پدر ریشه هر کسیه. پدر همیشه در بند خانواده‌شه. از وجودش مایه میزاره و زود هم زحمت رو کم می کنه. پدر بهت شیر نداده ولی تا دلت بخواد بغلت کرده و نگران آینده ات بوده. چه مرد باشی چه زن برای پدر فرق نمی کرده. پس چرا اینقدر بهش بی‌لطفی میشه؟ مادر خیلی عزیزه ولی پدر از اون عزیزتر باید باشه.

روز تولدم از دخترم یک هویج بستنی گرفتم! پولش رو از قلکش کش رفته بود! قد همه دنیا بهم چسبید. شما با باباهاتون چی کار می کنید؟

 

نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 5 بعد از ظهر | لینک  | 

در غار قوری قلای استان کرمانشاه آثاری کشف شده که اکنون در موزه تغذیه سازمان ملل نگهداری می‌شه. در میان این آثار کوزه 6000 ساله وجود دارد و در آن آثاری از شراب دیده شده و ثابت می‌کنه که ایرانیان از 6000 سال پیش شراب خوار بوده‌اند! این موضوع را علاوه کنید به اینکه درخت تاک بومی کوهستانهای کردستانه و تنها جاییه این درخت به صورت خودرو رشد می‌کنه. ظاهرا این آثار در سال 1365 کشف و ثبت شده‌اند و در همان زمان به موزه تغذیه فرستاده شدن. چرا؟ لابد چون شگون نداشته از این چیزا تو مملکت باشه!

چند نکته برای من خیلی جالبه:
یکی این که این ملت 6000 ساله که شراب می‌خورن (و هنوزم می‌خورن).
دومی اینکه مدت زمانی که شراب خوردن در این سرزمین ممنوع بوده کمتر از یک پنجم کل زمانه.
سومی هم اینکه مهم نیست حقیقت چیه! مهم اینکه آبرومون به عنوان مسلمون حفظ بشه.
چهارمی اینکه ما لیاقت نگهداری آثار 6000 ساله‌مون رو نداریم، درست مثل آثار 2500 ساله‌مون!
پنجمی اینکه قدیمیترین آثار تولید شراب مال ایرانه، اما معروفترین کشور در این زمینه فرانسه است.
ششم اینکه موزه تغذیه شراب رو هم شامل می‌شه.
هفتم اینکه تو همین مملکت هیشکی از این نکته اطلاع نداره که همچین کشف مهمی صورت گرفته.
هشتم اینکه ...

بازم هست. اما دیگه نه من حوصله تایپ دارم نه شما حوصله خوندن. اینه که بی‌خیال. اگه میل داشتین خودتون ادامه بدین.

راستی شراب خوردن برای بچه فیل اشکالی داره؟ یا اصولا میشه که فیلها شراب بخورن یا نه؟


نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک  | 

بچه که بودیم یک سری کتاب علمی برای کودکان بود که پشتش می نوشت کتابهای کورش یا یه همچین چیزی!
هر کدوم درباره یه چیزی بود. یکی الکتریسیته یکی فلسفه یکی ... .

یکیشم این بود افسون واژه‌ها

کتاب محشری بود در مورد کلمات و زبان. اینکه کلمات می‌تونن زیبا باشن، می‌تونن فریبنده باشن و می‌تونن حقیقت باشن. می‌تونن وسوسه باشن یا ورد. می‌تونن لذت بخش باشن یا کریه. می تونن تعریف باشن یا توهین.

حالا این مطلب رو بخونید از وبلاگ با تو بی‌نهایت:
من از افسون واژه ها نیست که به سرب پاره های نفرت رسیده ام
من و واژه هایم دیگر حرفی برای گفتن نداریم
ما که همچنان عشق را از خورشید میگریم و شب ها به ماه باج میدهیم
هنوز هم با لرزش بید میلرزیم و با آواز شقایق سرخ میشویم
هنوز هم شماره شناسنامه خود را رمز چمدان ناگشوده خود میگذاریم
و همچنان میان اوراق خود عکس کودکی معشوقمان را پنهان میکنیم
همچنان از بی حرفی به اوج فریاد میرسیم .....


و پی نوشتش:
پ.ن: تا حالا شده تا سر حد جون بخوای از چیزی دفاع کنی بعد یهو بخودت بیایی که شاید همه ی اون چیزهایی که فکر میکردی داری رو الان نداری؟
بعد بشینی غصه بخوری که هیچی نداری حتی خودتو؟؟؟
تو این بحبحه که فکر میکنی چیزی ازت نمونده باز فکر کنی ....


اینا همه دستمایه شد تا این پرت و پلاها رو بنویسم. اینکه انسان اسیر این واژه‌هاست. اینکه از این واژه‌ها استفاده می‌کنه و خودی نشون می‌ده بعد غرق اونا می‌شه و منظور اصلی فراموش می‌شه! واژه‌هایی که برای بیان بشریت هستن ولی خودشون رو برتر از بشریت قرار می‌دن و اون وقته که ... واویلا لیلی!

واژه‌هایی مثل زیبایی، تنفر، آسایش، زن، مرد، وطن، لذت، مرگ، خــــدا ... چه معنی‌هایی می‌دن؟ معنی‌های اصیل و بی‌بدیل؟ یا بهانه‌ای برای نابودی عمیق‌ترین احساسات بشری؟ همین عمیق‌ترین احساسات بشری چی هستن؟ مگر جز واژه‌ها هستند؟ واژه‌هایی که اونا رو با خودمون عین قاب دستمال این ور و اون ور می‌بریم و بعد که لازمشون نداریم می‌ندازیمشون یه گوشه تا دور بعدی نظافت! تا حالا برخوردین به کسی که برای آزادی زندانی می‌کنه؟ و برای زنده موندن می‌کشه؟ یا برای وطن به کشور دیگه حمله می کنه؟ یا به خاطر عشق متنفر می‌شه؟ یا ... ؟ یا ... ؟ همه و همه به خاطر افسون شدن به واژه‌ها!

واژه‌ها افسون می‌کنن. طوری که دیگه نفهمیم چرا این واژه‌ها به وجود اومدن. چرا این واژه‌ها به کار برده شدن! ما ایرانیا واژه بازیم! همونایی که مستقیم افسون واژه‌های خودمون و دیگران می‌شیم. خودمون واژه‌سازیم و واژه‌پرداز و افسون شده همین واژه‌ها و واژه‌های دیگران! واژه‌هایی مثل همین زباله‌هایی که اینجا نوشتم. واژه هایی که صورت اصلی‌شون دیگه در دسترس نیست. دیگه کسی سبزه‌ها رو بو نمی‌کنه. کسی دخترش رو نمی‌بوسه. کسی از خوردن نون پنیر سبزی لذت نمی‌بره. کسی راحت نیست. کسی لذت نمی‌بره. کسی ... کسی ... کسی ...

همه سرسام شدن. همه دیوانه شدن. همه بوی ادوکلن رو به بوی گل اصلی ترجیح می‌دن. همه شعر عاشقونه رو به عشق ترجیح می‌دن. همه تو قفساشون کرکس دارن! و در این اوج هزاران پایی، هیچ کس هم سردرگم نمیشه! همه هم راحتن. همه هم لذت می‌برن. شاید حق با همه است ... شایدم حق با همه نیست.

واقعیت اینه که وقتی دخترم رو می‌بوسم و بوش می‌کنم، همه این افسون‌ها دود می‌شن و می‌رن هوا. و فقط حقیقت می‌مونه، حقیقتی که تو این واژه‌های لعنتی و دروغی و افسون کننده نیست. حقیقتی که می‌شه دوستش داشت. می‌شه لمسش کرد و باورش داشت. می‌شه گرماشو احساس کرد و به خاطرش زنده بود.

دخترم مثل سبزه، مثل باد، مثل شبنم، مثل آب واقعیه. کاش اینجا بود. کم می‌بینمش، ولی وقتی می‌بینمش دیگه به چیزی احتیاج ندارم. وقتی بغلش می‌کنم عین عاشقام، عین خود سبزه، باد، شبنم، آب، عین خود حقیقت.

زنده باد دخترم که مثل همیشه واقعیه، حتی وقتی از دستش عصبانی می‌شم، حتی وقتی من رو می‌بخشه.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  |