تبليغاتX
درد دلهای حضرت فیل

نوشتن دیگه کار حضرت فیل نیست. حتی حضرت فیل!

چی بنویسم؟ بابا می گه نوشتن کمک میکنه آدم خودشو پیدا کنه! خوب من که آدم نیستم! من فیلم! اونم از نوع حضرتیش.

بچه فیل هم اینجا نیست. فردا هم قرار نیست بیاد. زدیم از بیابون اومدیم شهر که بلکم به غیر از افغانی چهار تا آدم ببینیم. حالا هم که چپیدیم گوشه خونه و می نویسیم. اصلا هم معلوم نیست چی می نویسیم.

جوون تر که بودم - یکم سبکتر هم بودم - دوست داشتم سوار تاب بشم و تاب بخورم تا زنجیره تاب پاره شه. الان دیگه اونم تعطیله! دیگه هیچ تابی گنجایش من رو نداره. این هیکل گنده برای لای جرز خوبه. تازه اونم اگه جرزش به اندازه کافی بزرگ باشه.

امروز هیچ چی نخوردم. اصلا از وقتی از بیابون اومدم هیچ چی نخوردم. نه حسی، نه حالی. حال هم که نشستم و زر و زر می نویسم که مثلا خودم رو تخلیه کرده باشم.

کجایی بچه فیل؟ دلم یه ذره شده برات. دارم می ترکم. یه زنگ به بابات بزن... فقط یه زنگ.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 3 بعد از ظهر | لینک  | 

ساعت 10 شبه

یه ربع پیش به بچه فیل غر زدم که بابام جان بیا برو بخواب. فردا مامانت میگه بچه ام رو بردی بیدار نگه اش داشتی خوابش به هم خورده. مامانش همون موقع هم که حق داشت غر بزنه نیشش عینه مار کبری می سوزوند.

بچه فیل رفت بخوابه و بنده هم رفتم پای اینترنت. یه سری زدم به هبه. نوشته بود:

زندگی هم بد چیزی نیست ها!!

گاهی یهو آدم یادش می افته!!!!


نشستم و در سکوت کمی گریه کردم. من می فهمم این جملات یعنی چی. و الان هم یادش افتادم. بغض که راه نفسم رو بسته بود، بچه فیل بهم گفت چیه بابایی؟ چرا گریه می کنی؟

بغلش کردم.

یه ماچ گنده از خرطوم خوشگلش برداشتم و گفتم: بابایی، من خوشحالم. دوستم یه چیزی نوشته که من خوشحال شدم. گفت: چی نوشته؟

براش خوندم.
خودشم یه دور خوند.

بعد یه ابرو داد بالا! یه گوش و داد پایین خرطوم رو پیچوند زیر چونه اش و گفت: این یعنی چی؟

گفتم:

بعدا می فهمی.

گفت: اگه اینو خیلی دوست داری به هبه سلام برسون. من با هر کی بابامو خوشحال کنه دوستم!

من این کار رو کردم.

حالا هم میرم که بچه فیل رو بغل کنم و بعد دو هفته، تا صبح ماچش کنم. مهم نیست که بخوابه یا. مهم اینه که ما با همیم. این بعنی زندگی. و هبه این رو یاد من انداخت.


هبه

ممنونم ازت.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 10 بعد از ظهر | لینک  | 

شبهای بیابون سرده. کویره دیگه.

سردتر هم میشه.

وقتی برای دور کردن پشه پنکه روشن کنی.

بابا قول داده.

اسپری ضد پشه بیاره.

برای همه.

برای من سه تا.

چون

من از همه گنده ترم.

(اینو به سبک شعرهای بابا نوشتم هبه، چطور شده؟)
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 6 بعد از ظهر | لینک  | 

هبه عزیزم

چیز زیادی ندارم تعریف کنم. همه رو همون بالا نوشتم!

فقط اینکه تخت فنری داغون شده و حضرت روی زمین می خوابه. آب رو از شمر خدا نشناس اینجا می خریم و شبها کتاب می خونیم. بابا تلویزیون رو تحریم کرده و افغانی ها باهاش شوی خانگی و جشن تولد خصوصیه ملت رو تماشا می کنن!! ما هم تو لپ تاپ فیلمهایی که رو که بابا آورده تماشا می کنیم و حوصله مون رو با خمیازه می پزیم تا سر بره.

بچه فیل هم امروز نیست. لعنت به اون کسی که نمیزاره بچه فیل بیاد پیش بابای لندهورش. امیدوارم خیر نبینه از زندگیش.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

هبه. هبه خیلی خوبه. من رو بخشیده ظاهرا. اما هبه جون خبر که نداری؟

چند روزه که این بابای خدانشناس ما رو برده یه جا وسط بیابون. بدیش اینه که خودشم با ما اومده! کار سخت تو بیابون و زیر آفتاب! میگه اینکار برا سلامتیم خوبه. کشته ما رو.

هر روز دوچرخه بابا رو ور می دارم میرم بیرون. ولی خیلی کم. بیشترشو خودش سوار میشه میره بیابون گردی. شاید روزی سه چهار ساعت. ما هم میشینیم تو کمپ و موسیقی گوش میدیم. کار بدی نیست فقط اشکالش اینه که از شهر دوره. خودش که عین خیالش نیست ولی بنده خیلی دلم تنگه واسه همه چی.

امروز اومدم وبلاگم رو بنویسم وسط کار اینترنت قطع شد و همش پرید. حالا نشستم و دارم سعی می کنم یادم بیاد که چی می نوشتم. آهان یادم اومد ...

بله. هیکل گنده من فقط به درد کارگاه می خوره. کار با کارگرای ایرونی و افغانی یکی مثل من رو می خواد که ازش حساب ببرن. اینه که بابا هر جا میره من رو هم میبره. در هر صورت بد نیست.

و حالا یه اتفاق جالب! اونجا وسط بیابون دو تا کارگر افغانی داریم! دو تا دانشجوی همکلاس که تو دانشگاه کابل زبان و ادبیات دری می خونن! بابا رفت براشون لغتنامه عمید خرید که تو تعطیلاتشون! هم بتونن درس بخونن. باحاله نه؟ من و بابا تو پاریس با هم همخونه بودیم یه مدتی. کار هم می کردیم طبعا. ولی هیشکی برامون یه ورق کاغذ هم نخرید چه برسه به لغتنامه. اما این بابا عجیب غریبه (می نویسم بابا چون تو وبلاگش اسمش هست بابا، کاراشم عجیب غریبه). یه توپ فوتبالم خریده واسه پسر بزرگه سرکارگرمون که کلاس سوم راهنماییه و معدلش 18.85. همه رو بد عادت می کنه اینجوری. مخصوصا که گاهی هم آستینا رو میزنه بالا و پا به پای عمله و بنا کار می کنه. همچی دیوار میچینه که خود بنا هم نمیتونه. شبها هم که هی تیشه می زنه و مجسمه میسازه. خواب نداریم از دستش. خودش دیوونه است. ما رم دیوونه کرده.

این حرفها رو ولش. من و بچه فیل داریم می ریم سرزمین عجایب. می خوایم امشب بیست هزار تومن از پولهای من بدبخت رو بریزیم دور. ولی عیب نداره. بازی با بچه فیل رو عشق است.

شب همگی، مخصوصا هبه عزیزم خوش.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

چی کار کنم ؟ یه نامه نوشتم به هبه و قاطی پاتی تر شدم. این مزخرفات چی بود نوشتم. حالا دیگه نمی تونم پاکشون کنم.

هبه عزیزم

کاش بازم بیایی و به این نوشته های مزخرف من سر بزنی. میبینی که من همیشه هم فیل معقولی نیستم. خودت به بزرگی خودت ببخش.

آی بچه فیل کجایی؟ دلم داره می ترکه.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 12 بعد از ظهر | لینک  | 

اینم شد وضع آقا؟
اوضاع خیلی قاراشمیشه. عدالت اصلا نیست. معلوم نیست کی به کیه. اصلا هرکی هرکیه. شایدم از اول نبوده! به قول بچه مچه ها قات زدم اساس.

تو رو خدا خودتون ببینین! درسته که یارو تو زنجان 3 تا 3 تا ببره تو اتاق و به زور و تهدید کارشو بکنه ولی منه بدبخت برا همون یه دونه (برای همه عمر) برم تا هندوستان و آفریقا!، اونم آیا بیاد ایران آیا نیاد! یه دونم که اون قدیما پیدا کرده بودیم رفت. اصلا درست نیست.

رفتم سراغ یکی از دوستان. داشت با دو تا دوستاش (دختر البته) می رفت تو پاساژ صفوی. سلام که کردیم دوستاشو معرفی کرد. ایشون دوست دخترم هستن و ایشونم گرل فرندمن! ما رو میگی زدیم جا! درسته که این رفیقمون مشکلات فیزیکی ما نداره و اعصابشم به خاطر برق گرفتگی قاطی پاتی نشده، ولی آخه دو تا دو تا؟

ما یه لبخندی زدیم و گفتیم فلانی پس ما چی؟ گرل فرنده گفت اگر یه بادی بزنی ما رو با اون گوشای گنده شاید یه ماچی بهت بدیم!!

اینجا بود که حضرت فیل قاطی کرد! اومد بگه با خرطومم چی کارت کنم که رفیق شرایط رو درک کرد و با دوستاش زد به چاک!

حالا حضرت فیل راستی راستی عصبانیه. یعنی همه چیز باید در برابر یه چیز دیگه باشه؟ یعنی دیگه احساس محساس تموم؟

اینجوری نگام نکنین. پشت این هیکل کننده یه دل شیشه ای دارم به خدا. یعنی داشتم. چون که ترک مرک زیاد داره و چند بارم بند زدمش. درسته که هیشکی هیکل گنده رو دوست نداره. ولی بالاخره باید یکی پیدا شه که بخواد یه نیگایی به این دل شیشه ای بکنه. حالا اگه نخواستش دیگه مهم نیست.

حتی هبه عزیز هم مطمئنم من رو که ببینه دو پا داره دو تا هم قرض می کنه و در میره. حق هم داره. یه موجود گنده چند تنی (دقیقش رو بخواین 6321 کیلو و چند گرم، من خیلی مواظب وزنم هستم) با پوست خاکستری و موهای زیر و خرطوم دراز و گوشای گنده و عاجهای شکسته. یا اگه خیلی وقت بزاره بهم بخنده. به پوست خاکستری و موهای ریز و خرطوlم دراز و گوشای گنده و عاجهای شکسته ام. حتی ممکنه شوخی های بی تربیتی هم بکنه یواشکی. عیبی هم نداره من عادت دارم. دیگه شکستن یه دل شیشه ای خورد شده خیلی هم کار آسونی نیست. یعنی جایی نداره که دیگه بشکنه.

خوب فیل بودن اینا رو هم داره. عوضش کافیه به یکی چپ نیگا کنم تا خودش بره شخصا شناسنامه اش رو باطل کنه! دیگه دلم رو می خوام چی کار؟ قانون طبیعت اینه که موجودات متفاوت مسخره بشن. همه جا قانون همینه. ولی با دلم هنوز یه کم دیگه کار دارم ...

من خیلی وقته که دلم رو گذاشتم واسه بچه فیل. که میدونم یه روزی میره سر زندگیش. همین بچه فیل پدرسوخته که 3 هفته است سراغ بابای فیل گنده اش رو نگرفته. وقتی هم که بچه فیل رفت، حضرت فیل هم میره. قول میدم.
نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 11 قبل از ظهر | لینک  | 

امروز یه کار جالب کردم!

راننده تاکسی داشت خودشو پاره می کرد که آره ... با این هیکل گنده اومدی نشستی جای همه رو تنگ کردی تازه می خوای ۵۰ تومن کرایه من رو هم کم بدی.

هر چی خواستم بزنم دک و پوزش رو بریزم به هم دیدم درست نیست. گناه داره. اینه که یکم دلداریش دادم. دستم رو گذاشتم رو دستش و کلی باهاش حرف زدم. اونم بنده خدا خیلی آدم منطقی بود. تا دستم رو دستش بود هیچ چی نمی گفت. تازه صورتشم قرمز قرمز شده بود (از خجالت لابد). وقتی دستم رو از رو دستش برداشتم. یه نگاهی بهم کرد که نفهمیدم ترسیده بود یا متقاعد شده بود. وقتی تاکسی رفت تازه فهمیدم همون کرایه قبلی رو هم از من نگرفته! بازم بگین آدم خوب پیدا نمیشه!

یادم باشه به بچه فیل یاد بدم موقع بحث و جدل حتما دست یا پاشو بزاره رو دست یا پای طرف. خیلی موثره به خدا.

نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  | 

حضرت فیل شنگوله

به خدا! نمی دونی که. دیروز بچه فیل اومده بود به باباش سر بزنه. داشتن با بابا کارتون میدیدن که یهو ...
بچه فیل پاشو صاف گذاشت رو دست باباش. اونم دست راست. اونم اینقده درد که نگو. چه حالی داد!

باورت نمیشه هبه دست راست هم درد می کنه هم کبوده. ولی حال میده.

نترسی ها بچه فیل همش 200 کیلو وزنشه. خوب بچه است دیگه. ولی دست بابا رو حال آورده. حالا مونده یه خورده دکتر بازی که مطمئن شم کارم درسته.

دارم میرم هبه رو ببینم. دلم براش تنگ شده. هم من هم بچه فیل.


نوشته شده توسط حضرت فیل در ساعت 7 بعد از ظهر | لینک  |